ï»؟
![]() |
سراي سارا |
|
|
● تازشم اون کیک خوشمل خوشمزه ات کوفتت بشه.منم می خواااااااااااااااااااااااااااااااااااام.
مامانی منم کیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک □ نوشته شده در ساعت 10:21 AM توسط sara
●
● خوب شد دیگه.کلی تیرگی ریخته دور و برم.چاغا همه مرده ان.نگاهها خاموشن.دیدارها فراموشن.شیون سرد باد هم که می کوبه تو گوشام.
تو این همه مصیبت و امتحان و بدبختی و افسردگی بارون این مدلیو کم داشتم که بره رو اعصابم و فیل ام یاد هندستون کنه. حالا این خرسولک رو از کجا بیارم من؟خدا می دونه. اون طفلی که خودش کلی بدبختی و هوار تا کار ریخته سرش.امتحانای سخت وپشت سر هم.احساس بابا بودن هم که کشتتش. همه چی سیاه و سپید شده. استادا سیاهن.زیبایی از همه سیاه تره.درسا سیاهن.امتحانا سیاهن.پروژه ها سیاهن.روحیه من سیاهه.دانشگاه سیاهه.شیراز سیاهه.همه کارای دورم سیاهن.همه آدما هم و همه چیزا. روحیه خودم هم که از همه سیاه تره. فقط مامانی سفیده .اون جوجولک خرس پوریان هم سفیده.احساسامون سفیدن.سبز بیدار سفیده.راستی بین ترم هم شاید سفید باشه. تهرون هم موضعش فعلا معلوم نیس.شاید سفید باشه شاید سیاه. □ نوشته شده در ساعت 11:08 AM توسط sara
● زندگی با عشق یعنی:
جامه طلاکوب امید را پوشیدن زندگی با عشق یعنی: به شوق دیدار لحظه ها را سپری کردن زندگی با عشق یعنی: پنجره زمستان را گشودن و بوی او را استشمام کردن زندگی با عشق یعنی: منفرد در آینه نگریستن و شکل گرفتن طرح تصویر زیبای دوتایی را دیدن زندگی با عشق یعنی: در اوج خستگی ،آغوشی برای آسایش و کلامی گرم برای تسلی زندگی با عشق یعنی: حضور تمام خوبیها ،خوشایندها و دوست داشتنیها زندگی با عشق یعنی: ....... □ نوشته شده در ساعت 7:11 AM توسط sara
● Ich mochte einen netten Mann heiraten.Er ist schon und sehr net und gut.Ich liebe ihn . Er liebt und will nur mich auch.
Ich schlafe weil ich ihn sehen will. (pm:تنبلی نکن.زود بدو زبانتو کامل کن تا بفهمی من چی می گم خرسولک. دفعه های بعدی ،دیگه ساده حرف نمی زنما.اونوقت دلت می سوزه این همه اظهار عشقولانگی خوشمل و ناناز و از دس دادی. دو نقطه پی) □ نوشته شده در ساعت 7:11 AM توسط sara
● در این غریبستان دلخوشیی نیست جز پویا رویاهایی که تو را می جویند.
طراوت صبحگاه را با خنکای بوسه ای ،مهربانانه نشاندده بر لبم دو چندان می کنی. گرمای مطبوع ظهر را با آغوشی گرم دلپذیرتر می نمایی. شادابی عصر هنگام را بازو در بازو نفس می کشیم. و آرمش شب ..... □ نوشته شده در ساعت 7:09 AM توسط sara
● من پرواز می کنم و سرمست می شوم:
از دوخته شدن نگاهم با نگاهت، از قفل شدن لبم به لبت، و از تماس گونه ات با گونه ام، و از لغزش بی قرار سرانگشتانت روی تنم، و از بازی نامنظم انگشتانت توی موهایم، و وقتی که سهمت روی تنت رها می شود، و از پخش گرمای بدنت در نزدیکی تنم، و از آغوشت. از جای گرفتن آرام یا حتی با کمی شیطونی در آغوش مهربانت. با بازوانی گشاده که همیشه برای من جا دارد. عزیزم،جای نوازشهایت در امروز زیبا،خالی است. □ نوشته شده در ساعت 3:15 AM توسط sara
● من پرواز می کنم و سرمست می شوم:
از دوخته شدن نگاهم با نگاهت، از قفل شدن لبم به لبت، و از تماس گونه ات با گونه ام، و از لغزش بی قرار سرانگشتانت روی تنم، و از بازی نامنظم انگشتانت توی موهایم، و وقتی که سهمت روی تنت رها می شود، و از پخش گرمای بدنت در نزدیکی تنم، و از آغوشت. از جای گرفتن آرام یا حتی با کمی شیطونی در آغوش مهربانت. با بازوانی گشاده که همیشه برای من جا دارد. عزیزم،جای نوازشهایت در امروز زیبا،خالی است □ نوشته شده در ساعت 2:05 PM توسط sara
● عزیزم ،
گاهی وقتها زمانی که می بینم این همه نزدیک شده ایم به هم ، اونقدر نزدیک که تنها حجابمون این فاصله ظاهری است که ما رو جدا کرده و شاید هم یه جورایی بیشتر باعث نزدیکیمون شده ، زمانی که حتی از پشت تلفن هم صدای نفسهات ،حس جاری بودن نسیم نفست روی صورتم بهم دس می ده ، زمانی که اونقدر نزدیک می شیم که چیزی برامون نیس جز خیال آغوش ، اون زمان تمام این رسمی بازیهای الکی و مسخره پیش چشمام کم رنگ می شه ،دیگه به سختیهاشون فکر نمی کنم و مشکلاتشون احاطه ام نمی کنند. حس می کنم شرعی کردن این روابط زندگی بخش جاری تو خونهامون ،فقط یه جوری گول مالوندن سر اطرافیانه. کمالی بالاتر از این اوجی که توش غوطه وریم نمی بینم و به نظرم اون موقع تنها فرقش برا من پوشیدن یه حلقه تاجدار یادگاری از تو و عشقمون تو دست چپمه □ نوشته شده در ساعت 12:46 PM توسط sara
● مهتاب زیبا همه جا را گرد نقره پاشیده.
سپید گون هوا و کم نور زرد تاق خاطراتی را به سویم سرازیر می کند. لحظه هایی در زندگی هست که توی ذهن آدم حک می شه.مثل یک عکس مثل یک تصویر. همیشه توی ذهن ،دست نخورده و ثابت می مونه و آدم به گذشته که بر می گرده،درست به روشنی روز اول جلوی چشمش نقش می بنده. لحظه هایی مثل لحظه های حس گرمای دست های با محبت عزیزترین ،خیره شدن به زلالی نگاهش ،چشیدن شوری اشک های نقره فامش ،شنیدن آهنگ مردانه و مهربان صدایش و جاری شدن عطر تنش در یکایک سلولهای وجود. احساس هایی است که گفتنی نیست.کلام و توصیف از بیانشان عاجز است.چون این حالت ها حس کردنی است نه گفتنی و شاید به همین دلیل آدم از بازگویی اش دور میمونه. و این عجین شدن عجیب. تسلط شیرینی که او دانسته یا ندانسته بر تمام وجودم پیدا کرده و آرام آرام با هستی من قرین و دوری از وجودش برایم ناممکن می شود. گویی تک تک خاطراتش و حضورش همچون پیچکی شده که بر من آویخته ،و می دانی در این آویختن زیبا،جدایی مرگ است،برای هر دو ،پیچک و پایه. □ نوشته شده در ساعت 12:41 PM توسط sara
● یه حس خوشایند بهم دس می ده.
می دونی ،یه جورایی مغرور می شم وقتی می بینم تو این زوج های اطرافمون ما از همه خوشبخت تریم. وقتی ف ها،پ ها،ح ها،وبه خصوص امثال م های مارمولک رو می بینم به تو مغرور می شم. به این درک مشترکی که بینمون وجود داره مغرور می شم. به این که اغلب مشکلاتمون با حرف زدن حل می شه، به این که دیگه کم کم معنی واقعی زندگی مشترک رو می فهمم، به این که نسبت به پارسال همین موقع ها چقدر دیدگاههام عوض شده، گر چه دوست دارم و می دونم که همیشه واسه تو همون دخمل موچولوی لوس بابایی می مونم ولی بوش می یاد که این تغییرها یه جورایی معنی بزرگتر شدن میده ،مگه نه؟ □ نوشته شده در ساعت 12:41 PM توسط sara
● کاش تا ابد موسیقی بود و جاده بود و تو بودی.
کاش همیشه چشمهایم را می بستم و خودم را در آغوشت می یافتم در حالیکه موسیقی بود و جاده بود و تو بودی. جاده های بی پایان که همیشه انتهاشان شادی آور است ولی آرامش را به پایان رسانده. آرامش جاده ،آرامش آغوش ،آرامش نگاه. و من دوباره چشمهایم را می گشایم ،در حالیکه آهنگی نیست و جاده ای نیز و تو نیز. □ نوشته شده در ساعت 12:56 PM توسط sara
● باز هم زندگی.
و چهره های زشت زندگی. معده درد عصبی و بی خوابی تا صبح. مرهم عشق که زخهامان را می بوسد. باور کن که تو خود زندگی هستی برای من. با تمام فراز و نشیبهایش زندگی را دوست دارم. سر کلاس استاد سگه هستم.چشمام بی هدف بی اینکه چیزی از نوشته ها بفهمه دوخته شده به تخته و روحم در روابطمان پرواز می کند. در خوابهای مشترک ،درگریه های همزمان و در .... در شهر تو و در تو. در دیشب و در در دنیای تلخ بی تو. در امشب و در هلهله و شادی های بی مفهوم برای آنچه می خواهند ،سختیها را پیش رو ندارند. میان ماه من تا ماه گردون .... ضعیف نیستم و خستگی پذیری را نشانه ضعف نمی دانم. من فقط انسانم. امروز صبحم را در صفر مطلق به سر بردم و می دانم که اشتباهات بزرگتر به سوی صفرهای بزرگتر پرتابم می کنند.صفرهای بزرگ و بزرگتر.آنقدر بزرگ که چاله ای می شود و مرا فرو خواهد کشید و شاید تو را هم. و من همواره نگرانم که این چاله ها گزندی به چینی وجودت نیاورند. و قلبم می لرزد آنگاه که می اندیشم به جمله تو. جمله تلخی که در سرمای مرگ آلودمان جنبش و هیجان را من بر انگیخت و در تو غرور را. و قلبم می لرزد از اندیشیدن به آن زمان.به روزی که تو نباشی ،و بی گمان آن زمان مرده ای بیش نخواهم بود. آرزویم اینست در 90 دقیقه فرستادن ،این من باشم که نفس قبل از نود تو را بکشم. دهنم یه جوری گس و سرسرکیه.مثه کسی که یه روغن زیتون مونده رو عمدا نگه داشته تو دهنش تا یه جورایی خودشو اذیت کنه. مامان کوچیکیامو می خوام. کوچیکیامو می خوام. □ نوشته شده در ساعت 12:55 PM توسط sara
|
|
|
|
||